«افتخار‌» برای هرکسی مستلزم تعریفی هست که توسط اون شخص ارائه میشه! و این یک نگاه نسبیه بیشتر تا یک مفهموم مطلق! ولی به طور آماری یکی از ملاکهایی که افراد خودشون رو با اون می سنجند و مقایسه میکنند تعداد افتخاراتشون و نوع (بزرگی) اوناست! اینکه یه ورزشکار پیشکسوت کلی مدال یا کاپ رو توی اتاقش میذاره، اینکه اتاق یک پزشک پره از لوح های تقدیر فرنگی و غیر فرنگیه و یا اینکه هر کشوری دارای موزه ای از افتخاراتشه همه مبین این هست که مردم دوست دارند افتخارات خودشون رو بروز بدند!

به دور از مباحث عرفانی و با صرف نظر از مباحثی چون ریا و ... خوبه که هرزگاهی آدم ها بشینند و حساب کنند که چه چیزی برای افتخار کردن دارند! و این که آیا توی این مدتی که زندگی میکردند چه چیزهایی نسیبشون شده که مایه مباهات و افتخارشون باشه یا نه! توی این پست میخوام در مورد خودم بنویسم! همیشه حرف  های دلم رو (در فضای بیرون ذهنم(!)) فقط توی وبلاگم میزنم و سعی میکنم که ناخالصی همراهش نباشه، پس احتمالا موقع نوشتن به چند تا از پستای همین وبلاگ اشاره کنم (هایپرلینک میکنم)! 


یک صندلی چوبی آن طرف میز میذارم، از «خودم» دعوت میکنم تا روی اون بشیند و بعد به این طرف میز میآم و میپرسم: عباس کریمی ریزی! بعد از دو دهه زندگی، چه چیزهایی برای افتخار کردن داری!؟

- و «خودم» پاسخ میدهد:

  اووم، نمیدونم والا! چمیدونم! من که کاری نکردم تا حالا!  آخه من که اصلا سری توی سرها تا حالا در نیوردم! من هیچ چیزی برای افتخار کردن ندارم :( 

- از خودم میپرسم: بیشتر فکر کن! لااقل باید یک چیزهایی باشد که به آنها افتخار کنی! وگرنه ول معطلی!

- خب اجازه بدین که فکر کنم! {مطابق همیشه دستم رو زیر چانه ام میذارم و شروع میکنم به مرور! مرور زندگی از اول تا به امروز!  کمی طول میکشه! در حقیقت من چیزی از خودم ندارم که بهش افتخار کنم!} اگر منظور سوال شما شامل این هم بشه که به چیزهای بیرون خودم میتونم افتخار کنم جواب خوبی دارم! میشه بگم؟

- بگو!

- من به خونواده م افتخار میکنم! به پدرم، به مادرم! شاید اکثرا به پدر و مادرشان افتخار کنند ولی من خیلی افتخار میکنم! من به مسلمان بودنم، به ایرانی و شیعه بودنم افتخار میکنم! بعد از اینها به اینکه دل مرده نیستم هم افتخار میکنم! آهان راستی، به این که با علاقه فیزیک میخوانم و گستاخانه از ریاضیات لذت میبرم هم افتخار میکنم! شاید مسخره باشد ولی خب من اینجوری افتخار میکنم! من به این که شاگرد معلمان بزرگی بوده ام بیش از هر چیزی افتخار میکنم!

به این که شاگرد «سیدحسین سیدرضوی» بوده ام افتخار میکنم! آقای رضوی به من ریاضیات و اخلاق یاد داد! دلم برایشان تنگ شده! مرد کار-درستی بود! امیدوارم سلامت باشد! شاید انگیزه ای که سبب شد از کلاس های دکترگشتاسب پور لذت ببرم رو از ایشون به ارمغان گرفته باشم!

دکتر حمیدرضا سپنجی! اهل این نیستم که کسی رو الکی بزرگ کنم، کار درستی هم نیست. به دور از اخلاقه. ولی این مرد بزرگ و دوست داشتنی، این انسان دانشمند و عزیز،  به معنی واقعی کلمه  شریف، دانشمند و دلسوز است! من به این که تا امروز سه ترم تحصیلی رو با ایشون گذروندم افتخار میکنم! من به این که شاگرد معلمی هستم که دغدغه هایش مانند خودش حساس و ظریف است افتخار میکنم. به مردی که یک عمر کوشیده تا دانشجویان موثری به جامعه تحویل دهد افتخار میکنم. حرف زدن از دکتر به مراتب سخته! قلم نارسا و ضعیف من هم نمیتونه از ایشون بنویسه، دکتر موجود دوست داشتنی و پرمحبتی است. امیدوارم افتخار این شاگردی ادامه داشته باشد، دکتر صحیح و سلامت باشد و برای ما از فیزیک بگوید و از دغدغه های شیرینش!