ما هیچ، ما نگاه

... خـــــــــدای امــــــــروز آبـی آبـی ... آبـــــــــــــــی تـــــــــر ...

۱۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

باران

طبق روال:
 «هر آنکس دندان دهد، نان هم دهد»، نمیشه «هر آنکس باران دهد، یار هم دهد» آیا؟!

 ساقی و مطرب و مِی جمله مهیاست، ولی عیش بی یار مهیا نشود، یار کجاست؟
#حافظ
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ک.

خدا را باید شکر کرد!

خدا را باید شکر کرد!

خدا را بابت این باران...

خدا را بابت این فصل...

خدا را حتی به خاطر آلرژی های این فصل و دردسرهای بقیه فصلها باید شکر کرد!

اصلا خدا را باید به خاطر نوشته های فاینمن شکر کرد! 

و به این خاطر که در کنار تمام عدم قطعیت ها، قاطعانه هست و جواب میدهد و برهم کنش میکند باید شکر کرد!

اگر اینها هم نشد، دیگر خدا را به خاطر نگاه و لبخند بعضی ها حتما باید شکر کرد!

...

خدا را باید شکر کرد... :)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ک.

تحول سیستم!

در وضعیت جالبی به سر نمی برم. مانند نقطه ی سه گانه ی آب، که هم جامد است و هم مایع و هم گاز، در این نقطه از زندگی به طور همزمان هم زندگی کلاسیکی دارم، هم مدرن و هم پست مدرن! کمی تحول لازم است تا وضعیت بعدیم را مشخص کند! ولی این تحول لعنتی... این تحول لعنتی در چه جهتی است!؟


Need a system evolution! 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ک.

موج

«موج» را بسیار دوست دارم!

چرا که صدای دل انگیز تو با یک موج مکانیکی به من میرسد و چهره ی زیبایت را به کمک یک موج الکترومغناطیسی میبینم.

ودر نهایت، تو خود یک موجی! یک تابع موج!



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ک.

روز پدر مبارک :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ک.

به چه چیزی افتخار میکنید؟

«افتخار‌» برای هرکسی مستلزم تعریفی هست که توسط اون شخص ارائه میشه! و این یک نگاه نسبیه بیشتر تا یک مفهموم مطلق! ولی به طور آماری یکی از ملاکهایی که افراد خودشون رو با اون می سنجند و مقایسه میکنند تعداد افتخاراتشون و نوع (بزرگی) اوناست! اینکه یه ورزشکار پیشکسوت کلی مدال یا کاپ رو توی اتاقش میذاره، اینکه اتاق یک پزشک پره از لوح های تقدیر فرنگی و غیر فرنگیه و یا اینکه هر کشوری دارای موزه ای از افتخاراتشه همه مبین این هست که مردم دوست دارند افتخارات خودشون رو بروز بدند!

به دور از مباحث عرفانی و با صرف نظر از مباحثی چون ریا و ... خوبه که هرزگاهی آدم ها بشینند و حساب کنند که چه چیزی برای افتخار کردن دارند! و این که آیا توی این مدتی که زندگی میکردند چه چیزهایی نسیبشون شده که مایه مباهات و افتخارشون باشه یا نه! توی این پست میخوام در مورد خودم بنویسم! همیشه حرف  های دلم رو (در فضای بیرون ذهنم(!)) فقط توی وبلاگم میزنم و سعی میکنم که ناخالصی همراهش نباشه، پس احتمالا موقع نوشتن به چند تا از پستای همین وبلاگ اشاره کنم (هایپرلینک میکنم)! 


یک صندلی چوبی آن طرف میز میذارم، از «خودم» دعوت میکنم تا روی اون بشیند و بعد به این طرف میز میآم و میپرسم: عباس کریمی ریزی! بعد از دو دهه زندگی، چه چیزهایی برای افتخار کردن داری!؟

- و «خودم» پاسخ میدهد:

  اووم، نمیدونم والا! چمیدونم! من که کاری نکردم تا حالا!  آخه من که اصلا سری توی سرها تا حالا در نیوردم! من هیچ چیزی برای افتخار کردن ندارم :( 

- از خودم میپرسم: بیشتر فکر کن! لااقل باید یک چیزهایی باشد که به آنها افتخار کنی! وگرنه ول معطلی!

- خب اجازه بدین که فکر کنم! {مطابق همیشه دستم رو زیر چانه ام میذارم و شروع میکنم به مرور! مرور زندگی از اول تا به امروز!  کمی طول میکشه! در حقیقت من چیزی از خودم ندارم که بهش افتخار کنم!} اگر منظور سوال شما شامل این هم بشه که به چیزهای بیرون خودم میتونم افتخار کنم جواب خوبی دارم! میشه بگم؟

- بگو!

- من به خونواده م افتخار میکنم! به پدرم، به مادرم! شاید اکثرا به پدر و مادرشان افتخار کنند ولی من خیلی افتخار میکنم! من به مسلمان بودنم، به ایرانی و شیعه بودنم افتخار میکنم! بعد از اینها به اینکه دل مرده نیستم هم افتخار میکنم! آهان راستی، به این که با علاقه فیزیک میخوانم و گستاخانه از ریاضیات لذت میبرم هم افتخار میکنم! شاید مسخره باشد ولی خب من اینجوری افتخار میکنم! من به این که شاگرد معلمان بزرگی بوده ام بیش از هر چیزی افتخار میکنم!

به این که شاگرد «سیدحسین سیدرضوی» بوده ام افتخار میکنم! آقای رضوی به من ریاضیات و اخلاق یاد داد! دلم برایشان تنگ شده! مرد کار-درستی بود! امیدوارم سلامت باشد! شاید انگیزه ای که سبب شد از کلاس های دکترگشتاسب پور لذت ببرم رو از ایشون به ارمغان گرفته باشم!

دکتر حمیدرضا سپنجی! اهل این نیستم که کسی رو الکی بزرگ کنم، کار درستی هم نیست. به دور از اخلاقه. ولی این مرد بزرگ و دوست داشتنی، این انسان دانشمند و عزیز،  به معنی واقعی کلمه  شریف، دانشمند و دلسوز است! من به این که تا امروز سه ترم تحصیلی رو با ایشون گذروندم افتخار میکنم! من به این که شاگرد معلمی هستم که دغدغه هایش مانند خودش حساس و ظریف است افتخار میکنم. به مردی که یک عمر کوشیده تا دانشجویان موثری به جامعه تحویل دهد افتخار میکنم. حرف زدن از دکتر به مراتب سخته! قلم نارسا و ضعیف من هم نمیتونه از ایشون بنویسه، دکتر موجود دوست داشتنی و پرمحبتی است. امیدوارم افتخار این شاگردی ادامه داشته باشد، دکتر صحیح و سلامت باشد و برای ما از فیزیک بگوید و از دغدغه های شیرینش!



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ک.

یک طرف

جان عاشق یک طرف یک موی لیلا یک طرف

کوچه‌ی محبوب یک سو کل دنیا یک طرف


مثل مجنون تار می‌بیند جهان را چشم من

می‌کشی از پنجره تا پرده‌ها را یک طرف


گردنم کج می‌شود، یک شهر می‌ریزد به هم

تا که می‌ریزد چنین آن زلف زیبا یک طرف


غرق در تعبیر خواب گیسوی آشفته‌ات

یک طرف صورت‌نگاران، اهل معنا یک طرف


در مصافی نابرابر می‌کشد روح مرا

گیسوانت یک طرف، آن خالِ تنها یک طرف


هست حق هم با اقلیت اگر زیباتر است

مردمک‌های تو یک سو، اهل تقوا یک طرف


با زبان گفتی برو، با چشم‌ها گفتی بیا

می‌رود دل یک طرف در عاشقی، پا یک طرف


منزوی گشتم از آن چشم بلاتکلیف تو

یک طرف هم رنگ جنگل، رنگ دریا یک طرف


سر به رسوایی کشد وقتی که با هم رو شود

حسن یوسف یک طرف، دست زلیخا یک طرف


در قمار عشق دائم سکه‌ها در چرخشند

یک طرف روی خوشی دارند اما یک طرف...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ک.

مرا ببوس

مرا ببوس عنوان تصنیف محبوب نیمه اول قرن ۲۰ میلادی در ایران است.اثری با صدای «حسن گلنراقی»، شعر از «حیدر رقابی»، ساخت آهنگ «مجید وفادار» در دستگاه اصفهان، همراه با ویلون «پرویز یاحقی» و پیانوی «مشیر همایون شهردار» از ترانه‌های موسیقی ایرانی است. شعر «مرا ببوس» در مجموعه شعری از «حیدر رقابی» به نام «آسمان اشک» در سال ۱۳۲۹ در «انتشارات امیرکبیر» به چاپ رسید. در سال ۱۳۳۵ در فیلمی با صدای خواننده نه چندان مشهوری به نام«پروانه» به اجرا در آمد که چندان مورد توجه قرار نگرفت. سپس در در سال‌های سیاه پس از کودتای ۲۸ مرداد، که نهضت ملی مردم ایران را برای مدتی متوقف کرد و امیدها را به یاسی فراگیر بدل ساخت، و در ایامی که در میدان‌های اعدام، قهرمانان، مرگ را به سینهٔ مردم‌دوستی و شجاعت سپر می‌کردند، ترانهٔ «مرا ببوس» برای نخستین بار از رادیو ایران پخش شد. اینبار این ترانه و آهنگ بسیار مورد استقبال قرار گرفت و سال‌ها و نسل‌ها ذهن و زبان مردم به‌ویژه جوانان را به زمزمهٔ مکرر خود واداشت.


مرا ببوس، مرا ببوس

برای آخرین بار، تو را خدا نگهدار، که می‌روم به سوی سرنوشت

بهار ما گذشته، گذشته‌ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت

در میان توفان هم‌پیمان با قایقران‌ها

گذشته از جان باید بگذشت از توفان‌ها

به نیمه شب‌ها دارم با یارم پیمان‌ها

که بر فروزم آتش‌ها در کوهستان‌ها

شب سیه سفر کنم، ز تیره ره گذر کنم

نگرتو ای گل من، سرشک غم بدامن، برای من میفکن

دختر زیبا امشب بر تو مهمانم، در پیش تو می‌مانم، تا لب بگذاری بر لب من

دختر زیبا از برق نگاه تو، اشک بی گناه تو، روشن سازد یک امشب من

ستاره مرد سپیده دم، به رسم یک اشاره، نهاده دیده برهم

میان پرنیان غنوده بود

در آخرین نگاهش نگاه بی گناهش، سرود واپسین سروده بود

بین که من از این پس دل در راه دیگر دارم

به راه دیگر شوری دیگر در سر دارم

به صبح روشن باید از آن دل بردارم، که عهد خونین با صبحی

روشن تر دارم... ها

مراببوس

این بوسه وداع

بوی خون می دهد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ک.

هر روز سلام و پرسش و خنده

“ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده


عمر آیینه بهشت اما آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه


اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد

نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد”



― مهدی اخوان ثالث

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ک.

کویر

تو که نباشی طلوع زیبای کویر هم چنگی به دل نمیزند!

ستارگان آسمان هم... هی! چشمان تو چیز دیگریست برای خیره شدن!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ک.